خورشید شب برفی به قلم سمانه حسینی
پارت یک :
به نام خدای عاشقانه ها
سخن نویسنده:
سلام به روی ماه تمام دوستانی که قراره توی رمان «خورشید شب برفی» همراه من و این قصه باشن. 🥹❤️
قبل از هر حرفی، خوش اومد میگم به تکتکتون و خیلی خوشحالم که قراره کنار من و خورشید قدم بردارید.
لازمه بگم «خورشید شب برفی» از یک روایت حقیقی گرفته شده و بیاندازه برای من باارزشه؛ برای همین دوست دارم در تمام مسیر، از نظراتتون من رو دریغ نکنید. چه از اتفاقات داستان، چه از شخصیتها و چه از حس و حالتون هنگام خوندن. 🥰
مرسی که کنار من و خورشید هستید.
امیدوارم این قصه بتونه گوشهای از دلتون جا باز کنه. چون برای خودم بی اندازه پر چالش بود. بریم که رمان و بخونیم ❤️❄️☀️
ماه و خورشید به منزل چو به امر تو رسند یار مه روی مرا نیز به من باز رسان
" حضرت حافظ "
□□□
میان آغوشش رها میشوم؛ درست شبیه برگی که از شاخه جدا شود و خودش را به دست نسیمی آرام بسپارد. سرم را به سینه اش میفشارد و صدای قلبش، میان هیاهوی دنیا، برایم لالایی میشود.
سرش را نزدیک گوشم می آورد و چنان آهسته زمزمه میکند که انگار میترسد حتی باد هم راز میانمان را بشنود
_ یادت نره تو خورشیدِ شبِ برفی منی. نباشی یخ میزنم... نباشی خشک میشم... نباشی سلول به سلول تنم تو سرمای نبودنت منجمد میشه.
سر بلند میکنم و خیره میشوم به چشم هایی که سالهاست پناه تمام ترس ها و بی پناهی هایم شده اند. لبخند عمیقی روی لبم مینشیند و میگویم:
_ یادت نره که توام ماهِ بلند قامت منی.
نگاهش روی لب هایم میلغزد. سرش را پایین می آورد و همان فاصله اندک میانمان هم از بین میرود...
□□□
مرداد ۱۳۶۷ همدان
چشمانم با ترس به رگه های خونی ریزی می افتند که سفیدی چشمانش را گرفته اند و قفسه سینه اش دیوانه وار بالا و پایین میرود
_ ببین من که میدونم کار تو بوده دختره ی عوضی. کی تو این خونه جز تو چشم دیدن من و نداره هان!
دِ زر بزن بگو کار تو بوده.
با ضرب دستش پرت میشوم درون زیرزمین، خودم را میکشانم کنج دیوار، هر دو دستم را میگیرم مقابل صورتم و صدایم به زور میان حنجره ام میچرخد
_ به همون خدایی که میپرستی من نگفتم.
ضرب شلاق کمربندش به یکباره بر بدنم مینشیند و میسوزاند پوست کمرم را. جیغ زنان، ناله ام میپیچد میان در و دیوار نم زده ی زیر زمین و انگار حتی گنجشک های بر سر درخت هم ترسان و پریشان به پرواز در می آیند. دستم را میگیرم مقابل دهانم تا صدای اشک و گریه ام از فرط درد بدتر بلند نشود
_ هان چیه داری میمیری از درد!؟ آره بمیر. بمیر تا بدونی من دو هفته تو اون هلفدونی چی کشیدم از درد.
پلک بر هم فشار میدهم و به زور خیره به صورتش میشوم که در برابر اشک هایم، کاملا تار شده است
_ چرا... چرا نمیفهمی! میگم من لو ندادمت... به خدا من هیچی به آقام نگفتم اکبر...
نفس نفس زنان بینی اش را بالا میکشد و چشمان بیرون زده از حدقه اش را به صورتم میدوزد
_ پس حتما کلاغا خبر رسوندن آره!؟ خود کثافتت گفتی، جز تو کی از حال و روز من خبر داره!؟ ولی این و بدون منم خوب میدونم داری چه غلطی میکنی. همون کلاغ بهم خبر رسونده با کی دل میدادی و قلوه میگرفتی. بشین و ببین من کی جیگر تو رو به بسوزونم.
_ دست از سرم بردار... اونی که بساط کثافت کاریات و لو داد، من نبودم، مادرت بود.
اشک ریزان، بی آنکه دیگر طاقت کتک خوردن داشته باشم صدای فریادم میچرخد و مینشیند میان گوش هایش. کمربند میان دستانش خشک میشود و پاهایش انگار میخ میشوند بر زمین. با دهانی که مزه گس خون میدهد چانه ام بر هم میخورد و دهانم به زور باز میشود
_ اینقدر عوضی شدی که...که دیگه زری ام تحمل این کثافت کاریات و نداره.
کمربند را بالا می آورد و با خشمی که دیگر فهمی برایش نگذاشته، ضرباتش را محکم تر بر بدنم مینشاند. جیغ کشان زیر دستانش، چشم هایم در سیاهی مطلق فرو میروند و زمین و زمان دور چشمانِ بی سو شده ام میچرخد
_ ولش کن... ولش کن بی پدر بهت میگم ولش کن...
با صدای فریادی که در گوش هایم میپیچد، انگار خون دوباره به رگ هایم بر میگردد. بدون آنکه توان باز کردن چشم هایم را داشته باشم لب گاز میگیرم میان درد و مینالم
_ زری... زری به دادم برس...
صدای دویدن هایش خوب به گوشم میرسد. دوان دوان به سمتم می آید و مقابل پایم زمین میخورد
_ الهی بمیری اکبر... الهی بری لا دست اون بابای گور به گور شده ات که دیگه اینجوری دست روی این دختر مظلوم بلند نکنی. هار شدی آره!؟
نفس نفس زنان آب دهانش را پرت میکند
_ آره هار شدم. شدم عین خودت... تو لو دادی من و به عمو آره؟
گوش هایم از صدای نعره اش به سوت می افتند و سینه زری ست که از بغض و گریه به خس خس می افتد _ آره من لو دادم. بیا... بیا من و هم بزن. تا کی میخوای دهن به این نجسیا بزنی از خدا بی خبر.
من لوت دادم تا عمو مهرعلیت حسابت و بذاره کف دستت. الانم دعا دعا میکنم زودتر برگرده و ببینه باز پات و تو خونه اش گذاشتی، اون موقع دیگه حسابت با کرام الکاتبینه.
میان آغوش زری آهسته چشمان به اشک نشسته ام را باز میکنم. اکبر از فرط حرص رگ های صورتش بیرون میزنند و به یکباره پا میکوبد به کوزه ی بزرگِ خیارشو بی نوا که بر زمین می افتد و اطراف را آب بر میدارد.
_ حالیت میکنم زری... یه کاری میکنم که بفهمی نباید با پسرت این کار و میکردی. واسه توام دارم نکبت. خوب میدونم چی برم و به آقات بگم. از این به بعد تو دختر عموی من نیستی دشمن خونی منی این و یادت بمونه.
سر به سینه ی زری تکیه میدهم و صدای قلب پر تپشش زیر گوش هایم گریه ام را بیشتر میکند. اکبر در زیر زمین را میکوبد، آخرین پنجره را میشکند و همچون حیوانی درنده از خانه بیرون میزند. درد از یک سمت، بغض از سمتی دیگر با هم به رقابت می افتند تا ببینید قرعه به نام کدام یکی شان می افتد تا زودتر خفه ام کنند. دست زری لرزان بالا می آید و می نشیند روی گونه به زخم افتاده ام
_ خورشید! من بمیرم برات. الهی که بشکنه دستش. پاشو دورت بگردم، باید زودتر ببرمت خونه خودم، آقات و اشرف سادات الاناست که از خونه عمو سلیمون برگردن، پاشو دختر.
با آخرین ذره ی جانی که در بدنم مانده، خودم را بالا میکشانم. بغضِ وامانده در گلویم اما از همه بدتر به جانم می افتد. لباس های خاکی ام را میتکاند و با پارچه ی تمیزی که در دست دارد خون از گوشه دهانم پاک میکند. طعم شور خون را قورت میدهم و صدای فریاد هایش که در گوشم میپیچد، وجودم میلرزد
_ نکنه... نکنه بره و بلایی سرش بیاره...
چشم به نگاه اشکی و ترسیده ام میدوزد و تعلل کنان دهان باز میکند_ نمیتونه. جلو آسِد مالک نمیتونه قد علم کنه. تو فقط آروم باش خودم میدونم چجوری حسابش و بذارم کف دستش، میذارمت خونه، خودمم میرم کلید ساز میارم که قفل و عوض کنم. تو جوب که بخوابه تازه میفهمه چقدر بدبخت شده.
دست پر زورش از جا بلندم میکند، چادر گلدارم را روی سرم می اندازد و از پله های زیرزمین می کشاند به دنبال خودش قدم های بی جانم را. زری جلوتر از من خودش را به مقابل در میرساند تا سرکی بکشد که مبادا کسی از راه برسد. پا به کوچه که میگذارم، چشمانم فقط آسفالت خیابان را نظاره میکنند و سرم را بلند نمیکنم در مقابل تردد مکرر همسایه ها!
و قلبم محکم میکوبد و ناله کنان میگوید
"دعا کن که او هم نیاید، نیاید و نبیند حال و روزت را!"
حتی نمیفهمم چگونه کوچه پس کوچه ها را طی میکنیم، حتی نمیفهمم زری چگونه از زیر نگاه های بقال و میوه فروش و غیره و ذالک فراری ام میدهد که مبادا زبان به یاوه گویی باز کنند! به در خانه اش که میرسیم، نفس نفس زنان کلید از کیف پول کوچکش بیرون میکشد، به سرعت در را باز میکند و نگاه به صورتم می اندازد
_ برو تو، زودباش. اول یه آبی به دست و صورتت بزن بعدم بشین یه چیزی بخور، سماور روشنه. رنگ به رو نداری. منم برم دنبال کلیدساز.
سری به نشانه تایید تکان میدهم، وارد خانه میشوم و در به رویم بسته میشود. لنگان لنگان از حیاط کوچکِ خانه اش میگذرم و با لباسی که از لکه های خون نجس شده است، دلم نمی آید پا داخل اتاق تمیز و پاکش بگذارم! مینشینم یک گوشه، روی موزاییک های شکسته ای که ردِ روغن موتور اکبر رویشان افتاده. سر به دیوار تکیه میدهم و اشک هایم همچون سیل طغیان میکنند. چشم های بی نوایم از فرط گریه میسوزند و قلب بیچاره ام آنقدر تند تند میزند که انگار دیگر خسته است از دست من و روزگارم! صدای باز شدنِ در که بلند میشود به سرعت خودم را به آشپزخانه ی کنج حیاط میرسانم و لب گاز میگیرم که صدایم در نیاید. آقا مجید کلید ساز قفل در را در عرض چند دقیقه عوض میکند و دستمزدش را که میگیرد خداحافظی کنان از خانه دور میشود. آهسته از پشت دیوار آشپزخانه سرک میکشم، بیرون می آیم و می ایستم در برابر زری. سر به سمتم که میچرخاند آه از نهادش بلند میشود و چادرش را آویزان به میخ دیوار میکند
_ نرفتی بشینی نه! از اون موقع تو حیاط بودی!؟
دستانم را در هم قفل میکنم و چشمانم از اشک دوباره تار میشوند
_ دلم نیومد زندگیت و کثیف کنم، لباسام کثیفه.
دستش را به سمتم دراز میکند و غم میدود میان چهره اش_ بیا دورت بگردم. جز تو کی و دارم مگه من! اون خونی که گوشه لبت خشک شده به خاطر منه، تو امروز جور من و کشیدی. حالا بیا نذار بیشتر شرمنده ات بشم.
ناتوان تر از آنم که حرفش را نخوانم، آرام قدم برمیدارم و وارد اتاق جمع و جورش میشوم. همه چیز به راه است، حتی زندگی سماور در حال جوش که یک گوشه، روی میزی چوبی کنج اتاق نشسته، منظم تر از زندگی من است! چادرم را می اندازم یک گوشه و مینشینم کنج پنجره ایی که خنکای سایه اش کمی جان را به تنم برمیگرداند. زری مینشیند مقابل پنکه و با دستمالی سفید پاک میکند عرق از پیشانی اش.
_ جون راه رفتن که پیدا کردی پاشو یه آب به دست و صورتت بزن. دو سه روزی ام همین جا بمون، کیلد و هم که دیگه عوض کردم اکبر جرئت نمیکنه این طرفا پیداش بشه. میرم برات لباسم میارم، اگه آقات خبر ازت گرفت میگم بچه مهلقا مریض شده، اومدی پی کمک.
پوزخندی میزنم و آهسته میگویم:_ آقام خبر از من بگیره! چه خنده دار!
لب میگزد_ اینجوری نگو، هر چی هست آقاته. توبه کن.
چشم می دوزم به سمت انتهایی ترین گوشه حیاط و قورت میدهم تمام بغض هایی که اگر رهایشان کنم خفه میشوم میان اشک ها.
چشم میچرخاند در صورتم و انگار که مزه مزه میکند کلامش را _ حداقل من یکی خوب میدونم آقات چقدر به فکرته! من و ببین! اگه آقات نبود منم لابد لادست اون رحیم گور به گوری بودم. اینقدر فکر و خیال نکن. نمیذارم توام مثل من بختت بسوزه. نمیذارم اون اکبر در به در هر گوهی خواست بخوره. هر چند که دل وامونده خودمم آشوبه.
کلام آخرش را زیر لب میگوید و به خیال خودش نمیخواهد که بشنوم نگرانی اش را اما میشنوم! به هزار زحمت، دست بر پشتی میگیرم، از جا بلند میشوم و آهسته به سمت حیاط راه می افتم. قدم هایم بی جان روی زمین کشیده میشوند و قلبم تند و تیزتر از همیشه میپیچد در گوش هایم. مزه خون دهانم را رها نمیکند. شلنگ بخت برگشته ایی که روی زمین، زیر آفتابِ داغ مرداد رنگ و رویش رفته است را بر میدارم و شیر آب را تا انتها باز میکنم. زخم هایم آنقدر میسوزند و درد میکنند که حتی برایم مهم نیست آبی که از شلنگ خارج میشود، داغ تر از همیشه میسوزاند وجودم را. بر خود میپیچم درست شبیه پیچک خشکی که به دور تنه درخت پیچیده و انگار میخواهد شیره جانش را بگیرد!
_ خورشید! کجا موندی؟
با صدای زری آب را میبندم، صورتم را با گوشه ی تمیز لباسم پاک میکنم و دوباره به سمت اتاق میروم. سفره ی کوچکش یک گوشه پهن است و نان ها زیر یک تای سفره گذاشته شده اند که خشک نشوند. لیوان را پر میکند از چای و نگاهش را به سمتم میدوزد
_ بیا بشین یه چیزی بخور. من دیگه باید برم. این پماد و هم بزن رو زخمات خوب میشن زود.
مینشینم کنج خانه و زانو به بغل ماتم میبرد به گل قالی
_ منم مثل خودتم مگه نه! مثل زری اون زمانا! اون زری ای که هیچ وقت برام تعریف نکردی که چی شد که روزگار از قلب تهرون رسوندش به اینجا!
نگاه از صورتم میگیرد و نانی که در دست دارد را دوباره میگذارد زیرِ تای سفره
_ بذار قصه ها تو قصه ها بمونن... قصه من که دیگه تموم شد، جوونی من که دیگه رفت اما نمیذارم تو هدر بشی. نه تو اون زری ای نه دیگه روزگار مثل اون روزاست.
بغض نمیگذارد که ادامه بدهد کلامش را، از جا بلند میشود و به سمت حیاط راه می افتد. پایش به دمپایی نرسیده دوباره میگویم:_ زری جان... اگه... اگه دیدیش...
سر به سمتم برگرداند و نگاهش غم زده تر از خودم میچرخد در صورتم
_ آروم بگیر، باشه. اگه خودم دیدمش یا حتی مهلقا بهش میگیم ناخوش احوالی. بشین دیگه یه چایی بخور رنگت بیاد سرجاش.
بی آنگه بگذارد اشک سرگردان در چشمانش را ببینم به سرعت حیاط را طی میکند و از در بیرون میرود.
شبیه دیواری ترک خورده آوار میشوم در خودم و صدای گریه هایم سکوت کر کننده خانه را میشکند. سفره هم دست نخورده باقی می ماند و آبِ سماور میجوشد از بس که انتظارم را میکشد. نگاهم را به آسمان می اندازم، من کجا و خورشید گرمی که در قلبِ آسمانش میتابد کجا! با زانوانی در شکم جمع شده کنج خانه در خودم فرو میروم و سر بر زمین خشک میگذارم. گوشه چشمم دم به دم آنقدر خیس میشود و خشک میشود و آنقدر قلبم بی تابی میکشد که حتی نمیفهمم چشمان بی سو شده ام کی میان تنهایی و تاریکیِ خانه ی زری به خواب میروند...
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

سمانه حسینی | نویسنده رمان
مرسی عزیزدل🫠🫶🏻
دیروزگلی
3تا اینجا خیلی خیلی به دلم نشسته خسته نباشی نویسنده جان
۱ هفته پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
ممنون عزیزدلم❤️
۱ هفته پیشگلی
4پارت اول عالی خدا قوت معلومه خیلی قویه👏🏻❤️
۱ هفته پیشفاطی
2عالی چقد قشنگ شروع شده 😍😍
۲ هفته پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
مرسی قشنگ من🥰
۲ هفته پیشمعصومه
2وای لجم گرفت ای اکبر واسه چی اینقدر این دختر و اذیت کرد؟ الان مهرعلی بابای اکبره؟
۳ هفته پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
نه عزیزممهرعلی بابای خورشیده. اکبر هم پسرعموی خورشیده
۳ هفته پیشالی
3قشنگ پرت شدم به گذشته ها. چقدر خورشید طفلکی ترسید😥 اکبر شرارت ازش میباره. باز خوبه زری اینجوری دوستش داره
۳ هفته پیشفرشته
3ببخشید اکبر برادر خورشیده؟ درست نفهمیدم
۳ هفته پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
پسرعموشه
۳ هفته پیشفرشته
3من اولین رمانی هست که از شما میخونم سمانه جون خیلی خوشم اومد😍
۳ هفته پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
خوش اومدی عزیزم 🥰
۳ هفته پیشفرشته
3آهان الان فهمیدیم پسرعمویش. چرا ولی اینقدر اذیتش میکنه؟
۳ هفته پیشفاطیما
3پارت اول و دوست داشتم البته با گریه های خورشید شروع شد ولی حس میکنم با یه رمان متفاوت دهه شصتی طرفم
۳ هفته پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
مرسی فاطیما جانم🥰
۳ هفته پیشپرنیا
2همیشه از استوری می دیدم خورشیدش ب برفی معرفی میشه و خیلی منتظرش بودم خوشحال شدم دیدم منتشر شد واقعا پارت اول کشش داشت. من رمان سبک دهه شصت خیلی دوست دارم چون اکثرا رمانا الان سبک جدیدن ولی از این خیلی خوشم اومد👏🏻
۳ هفته پیشغزاله
2عالیه خیلی رمان قشنگی هستش
۳ هفته پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
ممنونم غزاله ی قشنگم😘
۳ هفته پیشمحبوبه
2فعلا راضی هستم
۳ هفته پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
خداروشکر محبوبه جانم❤️
۳ هفته پیشمهدیه
2اینجا یه سوال برام پیش اومد خورشید نگران دیدن کیه؟ چون اکبرم تهدیدش کرد. ایمان نامزد خورشیده؟
۳ هفته پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
نامزدش نیست. همدیگه رو دوست دارن
۳ هفته پیشمهدیه
2سلام نویسنده جان خسته نباشی پارت اولی خیلی خوب بود عالی بود از بین این همه رمانای امروزی به نظرم یه ده شصتی ناب تو دنیای رمان جاش خالی بود👏🏻
۳ هفته پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
سلام عزیزم مرسی ازت😘
۳ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

Narges
1خانم حسینی من زیاد اهل کامنت گذاشتن نیستم اما دلم نیومد این و ننویسم. این رمان چهارمین رمانیه که از شما میخونم و میخوام تشکر کنم ازتون بابت این نظم تو پارتگذاری چون هیچی واسه خواننده آنلاین خون مهم تر از نظم نیست. من عاشق قلم شمام و الانم با خورشید واقعا دارم زندگی میکنم😍